هزاره ی ترس
١
پنبه می چپاند
دستان سربی ربات
در گوش تکانِ هر سایه
رگه های ِصدا
روی دیوار ِباران
بی تپشِ ِ نبض تیر
لالایی ِهزاره ی بی رگ
لال ها
کرها
بی لب ورچیدن نور
در جذر ومد خسوف
خیش میزنند
بر گلوی خشک ماه
که
بسلامتی
عرق می کند
چکامه ی سگی اش
در لیوان هذیان
و
چفیه ی ِشب
دوش به دوش
خیس ِ ترس
پاشویه می کند
پیشانی ِ مرگ
هیچ جوری
با کلک
سیاه نمی شوم
تا
تنپوشه ی تاریکی
می کشد
بر سینه ی سپید ِ کاغذ
خط
بی عبور
تعبیر نمی شود
جنگل
تا...
بغض ِتکیده ی شعر
تکراری فربه
درخواب سرخ ِ واژه است
............................................................
نظر ات چند منتقد شعر شناس و ارزشمند
کیوان اصلاح پذیر
شعر در مجموع از نظر کلام و خست در کلمه و غریب سازی و تشبیه سازی یکی از شعرهای درخشان ارسطو است اما از نظر رساندن معنای خاص یا موقعیتی خاص یا تصویری واحد از یک موضوع فاقد شخصیت و سایر عوامل سازنده تصویر واحد است . اما با تمام ضعف ها من به این درهم تنیدگی مفاهیم و واژه ها و تصویرها یک بیست از بیست می دهم و امیدوارم نقص اصلی شعر که همانا مقهوریت معنا در برابر اعجاب ظاهر و شکل است در شعرهای بعدی برطرف شود . البته این تقاضایی بیمورد و دخالت در سبک شاعر است من بعنوان یک خواننده میل خود را ابراز میکنم و شاعر باید از میل درونی خویش اطاعت کند نه از مدعیان خارج از شعر
خط عابر
در خمار ترین فاصله
تاخواب
تلو میخورد
خیال انگور
بر شاخه ی تاک
می لرزد
خط لب ام
روی گسل خنده
تاریکی را سر می کشم
آه!
خیابان موهای ام
یکطرفه شده
اندوه مبهم واژه!
برگم
بی رگ ِ پیوند
هیچ دفتری
با اشاره ی باد هم
نمی افتم
بدامن نم کشیده
جنگل حرف
بی عطش
به انبوه ِفریب ِ رنگ
آب از آب
نمی چکم
واژه
چروک
لای غبغبِ شعر
زاغچه های یائسه
لکه می بینند
با صدای قناری
کلاغ های اخته
تنها
با دیدن تصویر بزرگ
به ارگاسم می رسند
بی اختیار
وتو...
می ترسی
زمزمه کنی
خود ات را
حتا
در خلوت
...............................
کیوان اصلاح پذیر
نوشتن درباب این شعر سخت است . نه از باب ایهام و استعاره و تعقید و یا فهم و درک ، بلکه از باب موقعیت انسانی که همه ما در آن شریکیم و بنابراین بطرز وحشتناکی این حس مشترک کشنده از آب درمی آید !
دریافت من از این شعر ناتوانی جنسی از هر دو جنس مرد و زن است . ناتوانی جنسی نه به معنای بیماری بلکه به معنای کهولت . شکی نیست که تمایلات و غریزه جنسی یکی از مهم ترین عناصر شکل دهنده ی تمایلات و احساسات انسان ها ست . آن رنگ ها و عطرها و چشم اندازها ی بی بدیل که انسان را به مرزهای هنر و زیبایی میکشاند از این سرچشمه آغاز میشود . به همین ترتیب کرختی و کم شدن فعالیت و واکنش های جنسی در ایام میانسالی باعث تجدید نظر در نگاه انسان به پیرامون و خودش میشود . به همین دلیل هم هست که ریش سفیدان و گیس سفیدان جوامع انسانی از جوانان نیستند بلکه از میان نسلی بیرون می آیند که حداقل میل جنسی در آنان دیده میشود . به معنای دیگر اینان خنثی هستند !! صفتی مطلوب برای قضاوت و دردناک برای ادامه ی بی لذت زندگی !
من در این شعر اندوه عمیقا انسانی و صادقانه - و نه پورنو بافی و سکس نویسی - یائسگی مردانه و زنانه را دیدم و عمیقا وحشت کردم .
و اما شعر . شعر با برگ شروع میشود . برگی که رگ پیوندش با درخت سست شده است . این سستی از نوع پاییزی نیست - یا هنوز نیست- زیرا با اشاره باد بر خاک نمی افتد . اما دیگر آن برگ سبز و جوان هم نیست . بقول او : این ابتدای ویرانی است " . دامن نم کشیده ی جنگل عبارت درهم پیچیده ای است از طرفی تر دامن را نشانه میرود و از سویی حرف های نم کشیده که همان خاله زنک گویی های بی ارزش است و شایعات ! جنگل در این جا معنای منفی دارد و سرشار از هیاهوی شایعات روزمره و بی ارزش است . برگ پیوندش را با درخت بریده است اما نمی خواهد روی زمین بیفتد مبادا با این روزمرگی ها محشور شود .
در بند بعد هم تاکید دیگری بر این نوع ارزش گذاری است . آب از آب نمی چکم که بدون شک همان آب از آب تکان نخوردن است که با عطش و رنگ و فریب مجموعه ای را تشکیل داده است که نشانه تصمیم برای فریب نخوردن و همرنگ نشدن است .
در این پاراگراف شعر از عالم تشبیه و استعاره قدمی پیش میگذارد و لایه های زیرین خود را نمایان می سازد .ابتدا باید تکلیف غبغب را روش کنیم . غبغب نشانه ی ثروت و سن و موقعیت اجتماعی بالادست است . غبغب در سخنوری نیز نشانه باد جبروت است :
باد در غبغب انداختن ، کنایه از اعلام بزرگی و قدرت و
برتری است . شعر در اینجا به چنین صفت مذمومی
آراسته شده است و واژه مثل آدمی مفلوک و گرفتار و
فقیر لای این غبغب له شده است . بعد از تشبیه بدیع به
زاغچه های یائسه می رسیم که با صدای قناری دوباره
جوان می شوند و قدرت باروری خویش را باز می یابند .
آن واژه ی چروک و له شده در غبغب شعر در اینجا به
رهایی میرسد . راه رها شدن و جوان شدن واژه ، رهایی
از شعر بعنوان محصول فخیم انسانی و پیوند با قناری
است که گرچه از صدایش لذت میبریم اما در حقیقت هیچ
کلامی از او جز آهنگ صادر نمیشود . موسیقی محض .
بنظر میرسد شاعر در پی بیان چیزی است که فراتر از
شعر و اثربخش تر از واژه های چروکیده و له شده و فقیر
است . چه بگویم که نگفتنم ... اما این بازگشت به باروری
جنسی در پاراگراف بعد به نوعی دیگر تکرار میشود . این
بار کلاغ های اخته هستند که بر اثر رویدادی به باروری
بازمیگردند : دیدن تصویر بزرگ . کلاغ هم از جنس زاغچه
است منتها زاغچه قابل تحمل تر و ظریف تر و دلنشین تر
است. آیا زاغچه مونث است و کلاغ مذکر ؟ شاید ! اما
مهم این نیست مهم آن تصویر بزرگ است و بی اختیاری !
چرا قرینه ی مفهومی " تصویر بزرگ " حذف شده است ؟
بند پایانی شعر تراژدی عظیمی است که سرنوشت این
شعر را رقم می زند . ترس از زمزمه شدن خویشتن . از
چه می ترسد صاحب این کلمات ؟ از کلاغ ها و زاغچه ها
و جنگل پرهیاهوی شایعات و روزمرگی ها ؟ چرا ؟ این
مهم نیست . هرچه هست شاعر نمی خواهد در این
روزمرگی ها و تقلیل همه چیز به سکس مشارکت تحلیل
برود و این ترس یک ترس تنزه طلبی و تقدس خواهی
است و نشانه ای وحشت انگیز از جایی که خلوت آدمی
با خودش هم ترسناک است .
شعر بسیار برانگیخته و افشا گر است . شاعر هیچ در
اندیشه سانسور خود نبوده است . او که از زمزمه
خویش در خلوت هم می ترسد در این شعر درها را باز
کرده و ذهن و قلب خویش را به نظاره ی دیگرانی که
نمی شناسد ،و لابد باید بتر سد ، میگذارد .
من هنوز درگیر آن تصویر بزرگم و میگویم کاش قرینه ی
درک این عبارت حذف نشده بود .
.......................................................
دریافت من از این شعر ناتوانی جنسی از هر دو جنس مرد و زن است . ناتوانی جنسی نه به معنای بیماری بلکه به معنای کهولت . شکی نیست که تمایلات و غریزه جنسی یکی از مهم ترین عناصر شکل دهنده ی تمایلات و احساسات انسان ها ست . آن رنگ ها و عطرها و چشم اندازها ی بی بدیل که انسان را به مرزهای هنر و زیبایی میکشاند از این سرچشمه آغاز میشود . به همین ترتیب کرختی و کم شدن فعالیت و واکنش های جنسی در ایام میانسالی باعث تجدید نظر در نگاه انسان به پیرامون و خودش میشود . به همین دلیل هم هست که ریش سفیدان و گیس سفیدان جوامع انسانی از جوانان نیستند بلکه از میان نسلی بیرون می آیند که حداقل میل جنسی در آنان دیده میشود . به معنای دیگر اینان خنثی هستند !! صفتی مطلوب برای قضاوت و دردناک برای ادامه ی بی لذت زندگی !
من در این شعر اندوه عمیقا انسانی و صادقانه - و نه پورنو بافی و سکس نویسی - یائسگی مردانه و زنانه را دیدم و عمیقا وحشت کردم .
در بند بعد هم تاکید دیگری بر این نوع ارزش گذاری است . آب از آب نمی چکم که بدون شک همان آب از آب تکان نخوردن است که با عطش و رنگ و فریب مجموعه ای را تشکیل داده است که نشانه تصمیم برای فریب نخوردن و همرنگ نشدن است .
در این پاراگراف شعر از عالم تشبیه و استعاره قدمی پیش میگذارد و لایه های زیرین خود را نمایان می سازد .ابتدا باید تکلیف غبغب را روش کنیم . غبغب نشانه ی ثروت و سن و موقعیت اجتماعی بالادست است . غبغب در سخنوری نیز نشانه باد جبروت است :
علی جهانگیری
سلام پرستوی گرامی
وتو...
می ترسی
زمزمه کنی
و تمام این شعر زمزمه می کرد ، حتی آن هنگام که به گمان من از سطح یک پدیدار عبور می کرد :
تنها
با دیدن تصویر بزرگ
به ارگاسم می رسند
چالشی بزرگ و اعتراضی عمیق به در بودگی هر چیز ، در این کار موج می زد ، به جای ارزش های دیگر این کار که به جای خود زیباست ، می توان چندین و چند بار این اثر را بعنوان پرچمی از اعتراض مرور کرد :
برگم
بی رگ ِ پیوند
و جای جای این کار به همین لحن پرداخته است که فکر می کنم یکی از اصلی ترین مولفه های صدای زنان در شعر امروز ، به همراه آیتم های دیگر می تواند باشد .
و از این بند که به گمانم زیباترین قسمت کار است نمی توانم به ساده گی عبور کنم :
بی عطش
به انبوه ِفریب ِ رنگ
آب از آب
نمی چکم
پاینده باشی و سبز ................................................................
شراره جمشید
شاید از ابتدا اثری را بی بر شمردنِ نکات مثبت ستودن ، شایسته نباشد اما ، گمان می کنم این کار از لحاظ ِتکنیک ساخت با بسیاری از کارهای شما متفاوت است.
اولین نکته که سرعت ِ این کار را باعث شده ، استفاده ی اندک از فعل است ، که به نوعی کار را هم دارای ابهام کرده و هم به آن عمق داده است . در بند ِاول و آخر دو فعل و در بندهای دیگر تنها به یک فعل اکتفا شده است.
دومین نکته ارتباط ساختاری بندها با یکدیگر و با کل ِ اثر است :
زاغچه ، کلاغ و قناری ، که اتفاقا همه پرنده هایی از حوزه ی صدا هستند و در آخر ما را به ترس
زمزمه کردن می رسانند/
چرک ، غبغب ، لکه دیدن ، اخته و ارگاسم که همه از حوزه های تن و اکثرا رفتار جنسی هستند و ما را در انتها ، به خلووت و تنهایی می برند/
عطش ، آب و چکیدن هم به همین ترتیب همدیگر را به شکل ِ یک ساخت مطرح می کنند /
می توان گفت شکل بندی معنا در این کار مدیون ِ فضاهایی است که در هر بند ما را هوشیارانه به جلو هدایت می کنند و به شکل یک کل و یک شعر با ما سخن می گویند/ .
ومن این شعر را با آواز تلخ ِ تنهایی می شنوم/ دلشادم که می خوانمتان خانم ارستو .......................................................
سالار عبدی
شعر غریبی ست
این که می بینم با- یا بی منظور از پراکندن مضامین ابژه ای در سرتاسر فضای شعر استفاده می کنی برایم جالب است قبلا هم گفته ام از شعرهایی که درگیر غموض و پیچیدگی هستند دل خوشی ندارم اما شعر تو نوعی درد سیال را در بطن واژه ها به نمایش گذاشته است که از درد و اندوهی می گوید که شایسته چندین و چند بار خواندن و کشیدن است نوعی خود درگیری و فهم بیش از حد که چاشنی آن است و دیگر عشق...!
..........................................................
برزویه فرخ سیر سلام
در برخورد با متنهای مختلف برای من همچنان یافتن پاسخ برای این پرسش بسیار مهم است: این متن چگونه تبدیل به شعر شده است؟ یا این متن با چه امکاناتی قصد دارد به شعر تبدیل شود؟ اگر چه بعضی از دوستان معتقدند که این پرسش موضوعیت خود را از دست داده است ..................بگذریم. واما در ارتباط با این متن : امکانات پیشنهادی متن شما عبارتند از: 1- ایجاز با استفاده از گسست روایت 2- ایجاد روایتهای موازی و خرد 3- استفاده از تداعیهای موجود در متن برای تولید ارتباط میان روایتهای گسسسته متن 4- رسیدن به بی یک کلان روایت و ایجاد یک هویت جمعی برای سطرهای پراکنده
این امکانات جواب مرا به پرسشی که در ابتدا مطرح کردم می دهد و مخاطب را مجاب می کند که با متنی با خلاقیت زبانی مواجه است ، متنی که با استفاده از این امکانات از زیر بار مضمون پردازی و سانتیمانتالیزم احساسی فرار می کندو بیش از همه خود را به سمت زبان و موسیقی می کشاند. همچنین باید اشاره کنم مثلا برعکس اقای دکتر غلامرضا خواجه علی که در نقد یکی از شعرهایتان در همین صفحه ساخت ترکیبات جدید را به عنوان یکی از نقاط مثبت شعر شما تلقی کردند من ساخت ترکیبات جدید در متن را به عنوان نقطه قوت به حساب نمی اورم بلکه برای من تولید روابط ساختاری تازه بسیار خلاقانه تر از خلق کلمه( شیر اهن کوه مرد) می باشد
خانم ارسطو بابت امکان این گفتگو ممنونم.
منصور فیروز آبادی
ساز وبرگ شعر تحت عنوان ساخت پیچیده تر از ان است که بخواهیمدر مورد ظرافت کار بحثی کنیم واین ساختار ظریف اما پیچیده مطابقت کامل دارد با محتوای ظریف از لحاظ نگاه شاعرانه وپیچیده از لحاظ تعقید معنوی کلام.من نسبت به خانم ارسطو متوقعم وتوقع برجسته کاری زبانی وی هستم و راحت بگویم که با وجودی که اشعار وی مراسیراب میکند ولی ارضا نمیکند .خانم ارسطو در درخشش افرینی زبانی شعر چنان تبحری دارد که ان را در شعر کولی به نمایش گذاشته وبر هیچ اهل فنی پوشیده نیست اما چرا در این کار با توجه به ساختار فوق قوی وزیبا ومحتوای بکر از درخشش وتمهیدات خاص خالیست واین مانعم میشود که بخواهم شعر را تکه تکه کنم اما خانم ارسطو شما در پردازش کار دستی توانا دارید چرا این کار را خام بر سفره ی ما اورداید ما از شما متوقعیم والبته این نظر من است وبه کار خودم میخورد.خوانندگان بدانند رابطه ی من و خانم ارسطو در جامعه ی مجازی بسیار نزدیک وبرای من شخصیت وی قابل احترام و دوستداشتنی واین نظر بیشتر جنبه ی شکایت داشت
این که می بینم با- یا بی منظور از پراکندن مضامین ابژه ای در سرتاسر فضای شعر استفاده می کنی برایم جالب است قبلا هم گفته ام از شعرهایی که درگیر غموض و پیچیدگی هستند دل خوشی ندارم اما شعر تو نوعی درد سیال را در بطن واژه ها به نمایش گذاشته است که از درد و اندوهی می گوید که شایسته چندین و چند بار خواندن و کشیدن است نوعی خود درگیری و فهم بیش از حد که چاشنی آن است و دیگر عشق...!
در برخورد با متنهای مختلف برای من همچنان یافتن پاسخ برای این پرسش بسیار مهم است: این متن چگونه تبدیل به شعر شده است؟ یا این متن با چه امکاناتی قصد دارد به شعر تبدیل شود؟ اگر چه بعضی از دوستان معتقدند که این پرسش موضوعیت خود را از دست داده است ..................بگذریم. واما در ارتباط با این متن : امکانات پیشنهادی متن شما عبارتند از: 1- ایجاز با استفاده از گسست روایت 2- ایجاد روایتهای موازی و خرد 3- استفاده از تداعیهای موجود در متن برای تولید ارتباط میان روایتهای گسسسته متن 4- رسیدن به بی یک کلان روایت و ایجاد یک هویت جمعی برای سطرهای پراکنده
خانم ارسطو بابت امکان این گفتگو ممنونم.
باران
از تونل ناودان
قلم موی باران
خیابان را پهن می کند
به کفش ها برق میزند
در این هوای تنگ نفس
بیا کمی از قدم ها بزنیم
http://www.fileuploadx.de/178085&del=978219
http://www.fileuploadx.de/336820
آخرین شب /فایل صوتی
آخرین شب!
http://www.facebook.com/l.php?u=http%3A%2F%2Fwww.supload.com%2Flisten%3Fs%3DaudYyd&h=8fea0
برم نگردان!
بَرَم نگردان
از دنده ی خواب
چپه شدهام
آرزوهای آبی ام
کنسرو احساس
سهم ِحسرت
ماهی های آزاد
از تَرَک لاک ام
آهسته می چکد
در ذهن اقیانوس
رویا های لاک پشتی ام
فرقی نمی کند
با کدام قلاب
به صلابه ام بکشی
از هر طرف که زخم ام
دهان باز کند
آب را
سلام خواهد گفت
بَرَم نگردان
بیدارم کن
کولی
پای کولی
لای در دودلی ام
همیشه لیر حرف آخر را میزند
بر کف دست کنجکاوی ام
دو خط خام
دو سکه مانده
زیر قلب خط خطی
به گلوی ساده ی انصراف
ماری چنبره بر نیمه ی عریان ام
خواب بهشت می بیند
می آیند آدمها از تپه های ماه
می آیند
میروند از دست ام
میروند
رفته کولی با کیف ام
رفته.......مانده تنها بوی عطر تن سیب
و
آدمی که خط خورده
دکتر غلامرضا خواجه علی
به نام خدا
سلام
اثری تازه از خانم ارسطو را شاهدیم.اثری برجسته و شایسته ی نقد،چه از نظر ساختار،چه ازنظر زبان و چه از نظر مفهوم.
اثری در قالب سپید،در سه بند مجزا،ولی پیوسته به هم با ریسمانی نامرئی که بی ارتباط با زبان و مفهوم اثر نیست.
در نگاه اول،آن چه بیشتر از همه جلب توجه می کند،نوعی وارونگی است.وارونگی در "تایپ" اثر،با چیدمانی از چپ به راست!
این وارونگی با "تصویر"وارونه ی شاعر در وبلاگ ،شاعرانه تر جلوه می کند. اما منظور شاعر از این کار چه بوده است؟شاید به خاطر اهمیت "حرف آخر"سطرهای این اثر باشد که صف می کشند تا خواننده از آن ها "سان"ببیند یا وارونه نگاه کردن به یک ماجرا تا شاعرانه تر جلوه کند،وارونگی ای که شاید ریشه در جنسیت ها داشته باشد!
و اما ریسمان نامرئی بین این سه بند،ساختاری دایره ای به آن داده است.به عبارتی دیگر،اثر با وارد شدن پای کولی به شعر شروع می شود و با رفتن کولی، تمام .
"زبان" این اثر نیز برجسته و متمایز است.زبانی تصویری که در "حال استمراری" سیر می کند.زبانی که در آغاز لحنی مردد و تقریبن خبری دارد و در انتها به نوعی یاس می رسد.
لحنی که صدای زنی را تداعی می کند. زنی جوان با شکست هائی چند در زندگی خصوصی اش.زنی،نه عامی و ساده لوح،بلکه پخته اما ناگزیر از "خرافه".خرافه ای همراه با تردید.تردید در خطر کردن برای رهائی از تنهائی!
لحنی که به شنونده(یا خواننده ی) خود اعتماد می کند.او را محرم خویش فرض می کند و حرف دلش را می زند.لحنی در استتار تاکیدهائی پی در پی.
لحنی با بار عاطفی نسبتا زیاد که این مهم را مرهون "آهنگ" و "موسیقی"درونی اثر است.آهنگی برآمده از صامت ها و مصوت های هجائی مکرر در هر بند.برای مثال به بند اول این اثر توجه کنید:
پای کولی
لای در دودلی ام
همیشه لیر حرف آخر را میزند
مصوت های بلند( آ-ای-او) هماهنگ با مصوت های کوتاه( ِ – ُ – َ ) موسیقی خاصی به این بند می بخشد.از طرفی دیگر قافیه های درونی اثر نیز به آهنگین شدن آن کمک می کند،مثل: پای و لای.هم چنین است پشت سر هم قرار گرفتن حروف مشابه در یک سطر،مانند:حرف (د) در سطر دوم بند اول (لای در دودلی ام)،حرف(ر) در سطر سوم بند اول(همیشه لیر حرف آخر را میزند )، تکرار حرف (ل) در کل بند اول.
و همچنین حرف(ک)در سطر اول بند دوم(بر کف دست کنجکاوی ام)،
یا تکرار مصوت (آ) در سطر اول بند سوم(می آیند آدمها از تپه های ماه)،
یا بازی قشنگ(م) با(ن) در این سطر از بند دوم اثر:( ماری چنبره بر نیمه ی عریان ام) و...
یکی دیگر از ویژگی های زبانی این شعر،ساخت "ترکیبات تازه" است.ترکیباتی چون: در دودلی- خط خام- گلوی ساده ی انصراف- تپه های ماه(که البته در آثار قبلی ایشان نیز وجود دارد).ترکیباتی که بار معنائی و اندیشه ی اثر را نیز به دوش می کشند.
از ویژگی های زبانی دیگر این اثر،تکرار افعال استمراری در بند آخر آن است که علاوه بر موسیقی اثر،به عاطفی تر شدن آن کمک می کند،مثل:
می آیند آدمها از تپه های ماه
می آیند
میروند از دست ام
میروند
نکته ی دیگری که باید به آن اشاره کنم،طرز نوشتن افعال است.از شاعری که حتی در نحوه ی تایپ کردن این اثر "رندانه" عمل کرده، بعید است از روی سهو بعضی از فعل ها را درست بنویسد و بعضی را سرهم.افعالی مثل:میروند(که صحیح آن می روند است) ومیزند(می زند).
بنده که علت را نفهمیدم حتمن خود شاعر بهتر می دانند!
و اما مفهوم و مضمون این اثر:
برای بیان بهتر این بحث،ابتدا باید به ارزیابی بار معنائی کلمات کلیدی این اثر بپردازیم.
کلماتی مانند "کولی"،که در دیگر آثار خانم ارسطو نیز تکرار شده است.
"کولی" می تواند نمادی از آوارگی و خانه به دوشی باشد.کولی می تواند مثل کولی" سیمین بهبهانی"،زن باشد.یک زن شجاع و مستقل.کولی می تواند اولین زن باشد، یعنی "حوا".جالب است که "کولی" اثر خانم ارسطو،بیشتر به "حوا"شبیه است،به خصوص در تلفیق با
"دودلی"،"کنجکاوی"،"نیمه عریانی"،"بهشت"،"مار"،"آدم"،"سیب".
کلمه ی دیگر "لیر" است.آیا منظور شاعر همان واحد پول ترکیه و... است، واحد پولی که با سکه ی بند دوم و کیف بند آخر ارتباطی با معنی دارد؟
یا نه! شاعر"لیر" را به عنوان یک نماد به کار گرفته است.لیر این اثر می تواند سمبل"غرور" باشد.غروری به اندازه ی غرور شاه لیر شکسپیر،غروری بدفرجام !
جالب این جاست که این غرور،با توضیحات کلمه ی کولی نیز همخوانی دارد.
جالب این جاست که این غرور،با توضیحات کلمه ی کولی نیز همخوانی دارد.
ترکیب"تپه های ماه"نیز در آثار قبلی خانم ارسطو وجود دارد.تپه های ماه اشاره به برجستگی های کف دست است که در "کف شناسی"جایگاه ویژه ای(مانند خیال پردازی و...) دارند.این ترکیب با کولی و کف دست و خط در بند های اول و دوم اثر رابطه ای محکم دارد.
و اما "کیف" که می تواند نماد شخصیت یک زن باشد.
و سرانجام " سیب" که می تواند نماد باروری و آفرینش باشد(درست مثل نماد سیب در هفت سین).اما در این اثر سیب می تواند تکمیل کننده سناریوئی باشد که با "کولی"(نماد حوا)شروع شد و به آدمی خط خورده(محکوم به هبوط) منتهی شد.
و سرانجام اتفاق این اثر،همان چند معنائی بودن آن است.به عبارتی دیگر،"شعر"بودن آن.
با آرزوی بهترین ها برای خانم ارسطو
موفق باشید.
تا
ذهن مترسک
خرمن ِگندم را
برای داس های فردا
تیزکند
کیوان اصلاح پذیر
پلک مردد چشمه را کور خواهد ساخت و گندم در جوی مردد آب نخواهد رویید حتی اگر داس ها تیز باشند و ذهن مترسک پر از آرزوی مرگ پس از خرمن
کدام رویا از فهرست شب خط خورده است وقتی پلک ها نمی دانند باز شده اند یا در انجماد شب یخ زده اند ؟
پیراهن نخ نمایم را بر تن مترسک میکنم و گیسوان سیاهم را از تردید شب میرهانم تا پرواز پرندگان را از خرمن تنهاییم دور کنم
سلام
علی فتحی مقدم
این روزها بی خیال وبلاگ عشق بازی اینچنین نیستم و مثل گذشته چشم به شعرهایت دوخته ام شک ندارم که تو به تشخص زبانی دست پیدا کرده ای که جز در معاشقه با کلمات در هیچ قالبی نمی گنجد روان و حسی با درونمایه ی انسانی ...
در فهرست مشکوک
خواب
از پلک تردید
می نوشند
مخاطب را به ناشناخته هایی از کلمات قابل درک و غیر قابل لمسی می کشانی که پیوندی عمیق با ذهن جنون زده ات دارد.گاهی لازمه ی شعر خوب نوشتن شعر فهمی عمیق است که تو از این ویژگی سود می بری...علاقه و احترام
کوروش همه خانی
خوشحالم که اینبار شاخصه ها ی زبانی مدرن را در شعر بکار برده ای .و آنچنان از انسجام ساختاری برخورد دار است که مشاهده ی پرستویی را در آسمان هنر می بینم که پر ها ی تازه ای در آورده به کوری شب ها ی نخ نما تا ذهن مترسک ها بتواند خرمن گندم را برای داس های کلمه تیز کند .چرا که فقط شاعر است در عشق ورزی با کلمه می تواند فواران کند بی آنکه خونی ریخته شود.با احترام
خیری
سلام به پرستوی عزیز
این شعربه شدت تصویری و زنده ، و به دلیل ارتباط های شکلی و معنایی برخی واژه ها و چند بازی تصویری و زبانی ، به چند معنایی شعر کمک کرده است ...
( همه دیده اند ) ضمن ارتباط با مصراع بالا و پایین خود ، مستقل هم نشسته است که به معنای مستقل خود ( همه چشم شده اند ) و چشمه های کور / ارتباطی شکلی و معنایی با چشم برقرار می کن اد چشم هایی که نه می بین اند و یا در معنای دیگر چشمه هایی که اشک شان خشک ایده است ویا ارتباط شب های نخ نما و گیسو ، که چون بند بالا باز هم ضمن مستقل بودن ایجاد تاویل کرده است ...پرستو از جمله شاعرانی ست که کلمه را می شناس اد و هم چنین جای کلمه را در مصرع می دان اد . در این شعر مانند بسیاری از شعرهای شاعر ، تصاویر حامل پیام هست اند و گاهی زبان بازی ایجاد تاخیر در دریافت معنا می کن اد و زیبایی یک شعر خوب همین است که مخاطب برداشت متفاوتی از دیگران داشته باش اد ضمن این که تکرار ( سین ) و (شین ) در شعر ایجاد صدا کرده است . امروز دیگر شاعر از شعرهای تک بعدی پرهیز می کن اد ، چون مخاطب اش دیگر تک بعدی نه می اندیش اد . همین امر روزی مخاطب را نگران می کرد اما امروز شاعر نگران است لذت خوانش را چه گونه در شعر ایجاد کن اد و به همین دلیل است که پرستو در شعرهای اش متوصل به شگردها و ترفندهای زبانی و ... می شود وبه حق هم خوب از عهده ی کار بر می آید .
با احترام
مینو نصرت
شب با ماه پیشانی اش منتسب به زن بوده و هست . «انجماد شب» از برودتی حرف می زند که طی اعصار در زن اتفاق افتاده است. برودتی ناشی از فاصله ، فاصله ای به حکم تازیانه ی عرف و شرع . بی تردید در عدم آمیزش این دو وجود که ناقل روح آفرینش هستند برکه ها، ساکن و رودخانه ها خشک خواهندشد. طرح نو مدنیت نافرجام مانده و عصر حجر بار دیگر آهنگ تکرار خود را کوک خواهد کرد. شعر با اشاره به روح منجمد شده ی زنان، از چشمه های کور می گوید، چشمه هایی که راه فوران دارند اما در ترد ید میان جهش و سکون با رای اکثریت ، سکون بر آنان تحمیل شده است. از طرف دیگر انجماد شب خواننده را به سمت چشمه هایی سوق میدهد که یخ بسته اند، اما هیچ چشمه ای در هیچ انجمادی دست از جوشیدن بر نمیدارد شاید جوی ها که فاصله می گیرند یخ بزنند ولی جوشش خون خاک را هیچ سرمایی کور نمی کند. اشاره ی بعدی به دست های سفید باد است. با نگرشی به گذشتگان ما با عنصر مونث دیگری روبرو هستیم که با رنگ سپید خود نقش قربانی را بازی می کند. کسی که زندگی از جای جای نوازش دستان او آغاز می شود و بطن آفرینش را با تازگی پر می سازد.دانه ی کاشته شده درزیر خاک تنها با مرگ خود زندگی را م
سلام پرنده:
چقدر از زمین ما دور شده بودی
پرستو می خواند(شیشه ی احساس)
http://www.supload.com/ringtone.php?s=Shisheyeehsas&art=arastoo&ttl=shisheyeehsas
پرستو می خواند
فایل صوتی
شیشه ی نازک احساس مرا ........
دنیای ما
عقربه های ما
به افق سیاه چاله ها
در خلاء جاذبه
میگردند
برمدار شکسته ی ستاره ای
به زبان کرو لال ها
تنها
یک نگاه
سوسو می زنیم
صدای سکوت
دیر میرسد
شهابی سر گردان
سیگار اش را
خاموش میکند
روی دنباله ام
بغض ِدود
حلقه
بر گلوی پلک ام
تنگ
تنگ
تنگ تر...
درخواب ِ کهکشان
تعبیر می شوم
اگر صدایی
کوک ام کند
همیشه چنین نبود.....
خورشید
چشم گذاشته
پشت دیوار
تاغروب
آخرین سایه ام را بچیند
شب
به آهستگی
از مو ها ی ام
پایین میرود
از چروک ِ پیشانی ام
عبور می شود
و در چشم ام خواب می بندد
خواب پری دریایی
سقف آسمان
آینه ی کابوس
بختک ابر
لکه ی خاموش
دهان امواج
مهر سکوت
دریای بیوه
آشفته
کفش های سربی
باز میگردند
ماهیان سرخ
در بن بست تور ها
دهان زخم
ازنشخوار حباب ها
بر دل شکسته ی پدران
در رکاب تاریکی
کف های آبی
سر به دیوار امواج
می کوبند
بر پوست سنگریزه ها
عرق مرگ
با دستمال باد
در پیشانی ترس
خشک می زند
روی صفحه ی میدان
عقربه ی جنون
از شنزار می ریزد
در خواب پری دریایی
یک شاخه از مهتاب
باز می شود پوست نازک
در استخوان تاریک
ماه به بلوغ می رسد
با جوش ها ی ستاره
بر گونه ی آسمان
پیدا می شو م
در دره های دهان
با رودی از صخره ها
سینه ای شیر
پره های خوا ب می پرند
رویای یک بوسه
زبان نمناک نعنایی
به نشانی از هیچ لبی
و شط شرجی هیچ آغوشی
نه طعم یک قرص نان
نه خیال هیچ سنبله ای
تنها
انگشت باران
که در عبور آتش و آب و باد
پنجره هانمناک می کند
یک شاخه از مهتاب
خالی ازآیه
یک مشت
کبوتر
بی طوق
بر درخت زیتون
*****
ترجمه ی این شعر را به قلم دوست مترجم وفرهیخته ام
اقای علیرضا ذیحق , در ماهنامه ی ادبی وفرهنگی مارال بخوانید
http://maral65.blogfa.com/post-810.aspx
پنجره ای برای .......برای تو !
پژواک صدا
آرامش ِ مرغ هوا را
شبِ خسته
ریخته
برشانه ام
با بافه ای از بال ها ی شکسته
خرمن ام کن
بر چینم
در قطره ها ی چشم خورشید
بادم بده
آرزوی سنگ!
می خواهم بیاسایم
از پس ِ هزاره ها
دربغل گناه
وعده بگیرد به عشقبازی
سنگتراشی از حوالی عشق
اندام ام
با رگه های شراب
صیقل ِ بیستون دل ام
لک زده
برای پژواک شبانه
نوازش شیرین
دست تیشه
می خواهم بریزد
از پس ِ هزاره ها
آب توبه بر سرم
عشق ودیگر هیچ
خاموشی،خاموشی نیست
هنر پیشه ی ماهری ست
صحنه ی خالی
پستو ها
خاموشی را
ورق می زنند
دمدمه های اکران
از کاردک تیز خون
گله گله
گرگ ومیش
می
چکد
پسرانِ مادرانِ محبوب ام
عاشق تر
دختران پدرانِ محبوب ام
لیلی تر
حفره حفره
بی حنجره
بی دهان
بی لب
گلو ریز ِ سکوت ِ سنگ
مشق ِ سبز می نویسند
پشت پرده ها
نظرات ()